شاهنامه فردوسی ( صوتیmp3 )

روایت کامل ابیات شاهنامه مبتنی بر نسخه (چاپ مسکو) با صدای گوینده معاصر آقای اسماعیل قادر پناه،

صفحه 1-10

صفحه 10-20

صفحه 20-30

صفحه 30-40

صفحه 40-50

صفحه 50-60

صفحه 60-70

صفحه 70-80

صفحه 80-90

صفحه 90-100

صفحه 100-110

صفحه 110-120

صفحه 120-130

ادامه نوشته

نگارستان ولایت / جواد محدثی

سلام

چند شب پیش حجت الاسلام و المسلمین جواد محدثی، در جمع طلاب بسیجی یزد، سخنرانی داشتند و در پایان سخنرانی زیبایشان این نثر بسیار بسیار زیبا را خواندند که مورد استقبال و توجه حاضران در جمع قرار گرفت.این متن زیبا، به صورت یادداشت در خبرگزاری رسا، قرار گرفت؛ که مورد استقبال پایگاه‌ها و رسانه های خبری واقع شده است.

................................

می خواهم با قلم مویی از کلمات، بر بوم این صفحات، چهره نگاری کنم و تصویر چهره محبوب را به صورت تابلویی چند بعدی، به رسم یاد بود تقدیم دوستان کنم.

در قاب این نوشته، تصویر مردی است از تبار عترت، سیدی از قبیله اهل بیت، زاده زهرا و علی(ع)، مسافری از قافله تشیع، پیام آوری از حرای کربلا، سرداری به تنهایی مجتبای سبز پوش، تنهایی در غریب آباد بی دردان، زخم خورده ای از تیغ جهل نامردان، محسود حسودان تنگ نظر، محبوب عاشقان جان بر کف، صبوری از طوبای حسنی، غیوری از شجره حسینی، شاهدی از مشهد شهادت، شهید زنده ای از نسل حماسه، ذوالفقاری در غلاف حفظ مصالح.

این قطعه های ریز و درشت را اگر کنار هم بگذاری، سیمای آفتابی مردی به چشم می آید که در اوج اقتدار، مظلوم است و در بلندای رفعت، متواضع و در اوج تواضع، رفیع.

دخیل ضریح انتظار، تشنه چشمه فرج، سیراب زمزم جمکران، علمداری عباس گون که قاطعیتی ذوالفقارانه دارد و دستی که یادگار علقمه وفا و فرات و کربلاست.

پناه چلچله ها، مامن دلشکسته ها، سردار خط علوی، سرباز جبهه مهدوی.

نشان جانبازی در دست بلندش، چفیه بسیج بر دوش تعهد بارش، عصای توکل در پنجه استوارش ، عینک بصیرت بر چشمان بیدارش.

فقیهی وارسته از تعلقات، رهبری رهرو جاده تکلیف که مرجعیت در پی او دوان است و او از مرجعیت گریزان.

چله نشین سجاده و سحر، معتکف محراب فکه و شلمچه،«امین » وادی شعر و هنر، مرزبان اقلیم فرهنگ و ادب، خبیر خطه فقه و حدیث، بصیر میدان سیره و تاریخ، نکته سنج قلمرو اخلاق و تربیت، شوریده آوای ترتیل و قرائت، خط شکن عرصه سیاست، خورشید سپهر بیان و بلاغت، آبرو بخش رهبری و درس آموز شیوه سروری.

جوانان، دلداده پند پیرانه اش، پیران شور آموز روح جوانانه اش، واعظان خوشه چین خرمن بیانش، ذاکران بهره مند از نکته های بدیعش، قاریان، در کمند مد نگاهش، متهجدان اسیر سلسله اشک و آهش.

اهل ذوق، شیفته روح لطیفش، اهل ادب، مفتون فکر بدیعش، اهل دل، مخمور شراب شیدایی، اهل رزم، مرید روح عاشورایی اش.

اهل قلم از قدرت قلمش متحیر، اهل سخن از طبع سیال و ذهن جوالش مدهوش، اهل سیاست از هوش سیاسی اش حیران، اهل فرهنگ از ژرفای فهمش سر به گریبان، اهل مطالعه بر گستره کتابخوانی اش ثناخوان.

فقیهان به عمق فقاهتش معترف، هنرمندان از بینش هنری اش مبهوت، شاعران از ظرافت طبعش مشعوف، خطیبان از سلاست گفتارش در شگفت، رهروان به رهبریش مفتخر، رهبران به صلابتش محتاج.

رهبری فرهنگ ساز و اندیشه پرور، غیرت گستر و آینده نگر. فرزانه ای که افشای شبیخون فرهنگی، برگی از دفتر بیداری اوست، و«عبرتهای عاشورا »، نقطه ای از الفبای شعورش، «رسالت خواص »، سطری از کتاب تعهدش، رفتار علوی، واژه ای از قاموس افکارش، ساده زیستی، موجی از پارسایی اش.

عزت حسینی مرامش، خدمت رسانی پیامش، کارآمدی حوزه امیدش، بیداری دانشگاه انتظارش، ایمان جوانان تکیه گاهش، وحدت مردم آرمانش.

«خامنه»، ذاکره دیرینش،«قم» خاطره شیرینش،«مشهد » شاهد هدایت هایش،«ایران » خانه امتش، امت حامی امامتش، سنگر جمعه تجلی راه خدایی اش، محراب جبهه تبلور روح حسینی اش، ولایت فقیه تداوم خط خمینی اش، کرسی درس حجت فقاهتش.

اینهاست که دل ها را اسیر سلسله محبتش ساخته و جانها را به کمند عشتقش انداخته است.

اینک در«نگارستان ولایت » این تصویر زیبا، بی قاب و بی نقاب، در تاقچه دلمان نشسته و راه را بر نامحرمان بسته است.

باشد که این نقش و این نگار، بی غبار و پایدار بماند.

مرحوم شیخ محمد تقی ادیب نیشابوری(ادیب ثانی)

 

به نام خداوند جان و خرد

 هر كه ديدم به جهان شيفته روي تو بود           يا كه آويخته از زلف سَمَن‌بوي تو بود
آن يكي نعره‌زنان در چمنِ روي تو شاد               وين يكي ناله‌كنان در شكنِ موي تو بود
    بود يا همسفر غاليه و مشك و عبير                  يا تماشاگر رخساره نيكوي تو بود
يا كه ليلي‌روش اندر خَم زلفت مي‌سوخت         يا كه مجنون‌صفت اندر پي آهوي تو بود
  روز مردانگيِ لشكرِ خونخواره عشق                   رستم ار بود اسير خَم گيسوي تو بود
هر شهنشاه كه زد سكّه، تو را گشت غلام          هر سپهدار كه زد خيمه ز اردوي تو بود

    (محمدتقي اديب نيشابوري)

در سال 1323 هجري شمسي كه استادِ نخستينِ من در صرف و نحوِ عربي مرحوم سيّدهادي وراميني ــ از شاگردان حاج‌ميرزاآقا كوچك ساوجي ــ در زادگاهِ خود اورازانِ طالقان بدرود حيات گفت، من و  مرحوم‌جلال آل‌احمد كه در آن زمان به دروس دبيرستانيِ خود در دارالفنون ادامه مي‌داد، يتيم‌وار به دنبال كسي مي‌گشتيم كه جاي آن پدرِ روحاني را پُر كند. من مدّتي نزد مرحوم‌ميرزامحمّدعلي اديب تهراني با خواندن شرح قطرالنّدي تلمّذ كردم، ولي آن زمان مصادف با كهولت سنّ آن مرد شريف بود، تا بالاخره در مدرسه سپهسالارِ قديم استادي را يافتم و كتاب‌هاي النّهجه‌المرضيّه في شرح‌الالفيه معروف به سيوطي (به نام مؤلّف كتاب) و حاشيه ملاعبدالله بر تهذيب‌المنطقِ تفتازاني و بخشي از مغني‌اللّبيب عن كتب‌الاîعاريبِ ابن‌هشام انصاري و تحريرالقواعد المنطقيه في شرح‌الرّساله‌الشّمسيه قطب‌الدّين رازي را نزد او خواندم و سپس به خواندن مطوّلِ سعدالدّين تفتازاني (شرح تلخيص‌المفتاحِ خطيب قزويني) پرداختم.
من در طيّ اين يكي دو سال، علاقه‌مند به ادب عرب و متون عربي شده و بسياري از مطالب و نكات ادبي را خود از كتب آموخته بودم ــ كه استاد در جريان آن‌ها قرار نداشت. مثلا او ابوتمّام را بدون تشديدِ ميم و ابونُواس را به كسرِ نون تلفّظ مي‌كرد و الحماسي را كه منسوب به كتاب الحماسه ابوتمّام است نامِ شخص معرّفي مي‌نمود و در قرائت بسياري از اشعار عرب نيز دچار اشتباه در لفظ و معني مي‌شد.

مرا به مدخل «تَفِقَ» در فرهنگ‌هاي عربي رهنمون شد. از اين‌روي، من به‌تدريج از ادامه درس با او مأيوس شدم و ناچار درصدد يافتنِ استادي ديگر برآمدم. مقارن همين اوقات بود كه من معالم‌الدّين را در همان مدرسه نزد مرحوم‌حاج‌شيخ‌محمّدرضا ترابي خانرودي، كه بعدها از ائمّه جماعت تهران شد، و شرح‌اللّئالي‌المنتظمه يعني شرح منظومه منطق سبزواري را نزد آقاي حاج‌شيخ‌حسين وحيد خراساني ــ أدامَاللهُ ظِلَّهُ عليû رئوس المسلمين ــ كه بعدها از مدرّسان بزرگ حوزه علميّه قم شدند، مي‌خواندم. آن دو در آن زمان از فضلا و مدرّسان بزرگ مشهد بودند كه اوّلي براي معالجه و درمان و دومي براي وعظ و تذكير، به‌طور موقّت، به تهران آمده بودند. آنان چون طلب و شوق در من ديدند، مرا از وجود استادي توانا و متبحّر در خراسان به نام شيخ‌محمّدتقي اديب نيشابوري، معروف به اديب ثاني، آگاه ساختند، و من مدّتي از صادر و وارد استخبارِ احوال او را مي‌كردم تا آن‌كه به چند تن از شاگردان او ازجمله مرحوم شيخ‌عبدالجواد حكيمي (دكتر فلاطوري كه بعدها استاد دانشگاه كلن و هامبورگ آلمان شد) و شيخ‌محمّدجعفر جعفري (دكتر جعفري لنگرودي كه بعدها استاد و رئيس دانشكده حقوق شد) و مرحوم شيخ‌حسن ملكشاهي (دكتر ملكشاهي كه بعدآ استاد و مدير گروه فلسفه اسلامي در دانشكده الهيّات تهران شد) و دوست و برادر بزرگوارم دكتر احمد مهدوي دامغاني ــ سلّمه‌اللهُ تعاليû ــ كه اكنون در دانشگاه هاروارد تدريس مي‌كند برخوردم كه همه آنان سرشار از وجد و شعف و غرور به داشتن چنان استادي بودند. تعريف و توصيفِ آنان، منِ تشنه را بيش از پيش ملتهب مي‌ساخت تا آن‌كه در تابستان سال 1325 كه به مشهد مقدّس رضوي مشرّف شدم به من گفتند: «استاد در تابستان تدريس نمي‌كند، ولي هر روز صبح در سكوي مدخل مدرسه خيرات‌خان مي‌نشيند و اصحاب و شاگردان گرد او جمع مي‌شوند و از سخنان و افادات او بهره‌مند مي‌گردند».
روزي به عزم ديدار استاد وارد مدرسه شدم. به محض ورود، صداي بلند و آهنگين او به گوشم خورد و سپس براي نخستين‌بار چهره جذّابِ او را ديدم. من كه نوجواني هفده‌ساله بودم، جرأت سئوال و بحث در حضور جمعي از طلاّ ب را نداشتم، ناچار به كُنجي صُمّبُكم نشستم و با تمام وجود به سخنان او گوش فرا دادم و در همان جلسه نخستين دريافتم كه: هُوَ البَحâرُ مِنâ أيِّ النَّواحِي أتَيتَهُ. زمان به تندي مي‌گذشت؛ هنوز من در آن جذبه روحاني بودم كه صداي اذان ظهر بلند شد و استاد با همان لحن آهنگينِ مخصوصِ به خود گفت: «كه بايد برويم!» و در حالي كه چشمان من در دهليز مدرسه او را دنبال مي‌كرد، به سوي چپ گراييد و ناپديد شد.
من مصمّم بودم كه در مشهد بمانم و درس را نزد استاد شروع كنم، ولي مرحوم پدرم معتقد بود كه هنوز زود است كه بتوانم در عين درس‌خواندن به اداره زندگي انفرادي خود بپردازم و لذا مرا به سال بعد اميدوار ساخت. اين يك سال بر من بسيار طولاني گذشت و بالاخره تابستان 1326 فرارسيد و همراه با پدر به مشهد مشرّف شدم و مرحوم‌شيخ‌علي‌اكبر نوقاني، اتاقي در مدرسه نوّاب برايم معيّن كرد و در آن سال مرحوم اديب دو درس در علوم بلاغت از كتاب مطوّل سعدالدّين تفتازاني مي‌داد: يكي باب معاني از هفت تا نه صبح و ديگري باب بيان از دو تا چهار بعدازظهر و من در هر دو درس شركت مي‌كردم و هر دو را با همدرسم شيخ‌محمّدرضا كيلدشتي (دكتر محمّدرضا كيلدشتي كه بعدها از قضات عالي‌رتبه تهران شد) مباحثه مي‌نمودم. ديري نپاييد كه استادِ بزرگوار شيفتگي و علاقه مرا به تحصيلِ علم دريافت و توجّه و محبّت او بر من افزون گشت و در ميان سي چهل نفر طالبانِ آن دروس، من به عنايت و توجّه او مشخّص و ممتاز گرديدم ــ چنان‌كه اجازه فرمود روزهاي تعطيل نيز به حضور برسم و آثار مختلف او ازجمله ديوان اشعار و رساله بديع و قافيه او را استنساخ كنم و مشكلات ادبيِ خود را بر او عرضه دارم. او چون ذوق نگارش را هم درمن كشف كرده بود برخلاف شيوه حوزه كه طلاّ ب تكليف كَتبي بر استاد عرضه نمي‌كنند، براي من اشعاري را از ناصرخسرو و سنايي، كه مورد علاقه او بود، معيّن كرد و من مقاله‌اي درباره آن ابيات نوشتم و آن مرحوم آن را براي من اصلاح كرد. از ناصرخسرو اين دو بيت بود:

بسنده است با زهدِ عمّار و بوذر         كند مدحِ محمود مر عنصري را؟
من آنم كه در پاي خوكان نريزم         مر اين قيمتي درّ لفظِ دري را

همين دو بيت بود كه مرا به مطالعه در ديوان ناصرخسرو تحريض و ترغيب كرد و انگيزه من براي تصحيح ديوان و نگارش شرح شش جلدي بر آن شد (جلد دوم زير چاپ)، و از سنايي دو بيت زير:

عروسِ حضرتِ قرآن نقاب آنگه براندازد          كه دارالمُلكِ ايمان را مجرّد بيند از غوغا
عجب نَبوَد گر از قرآن نصيبت نيست جز حرفي         كه از خورشيد جز گرمي نبيند چشم نابينا

 

ادامه نوشته